على اكبر دهخدا

825

امثال و حكم ( فارسى )

ز بهر داروى جان گرد ميم داد رواست * از آنكه مايه عيسى دم است دارو نيست . مجير بيلقانى . ناكسم اردمش دهم وقت سخا بدين سخن * كاب حيات را دمش مايه دهيست معتبر . مجير بيلقانى . الطرب اى شكرستان چون دم سرد در سحر * گرم درآودم مده باده بيار و غم ببر . مجير بيلقانى . گفتم ز دم سرد رهان يكبارم * با آنكه نكرد گفت منت دارم تا از دم سرد كى رهاند يارم * حالى دم گرم مىنهد در بارم . مجير بيلقانى . از لشكر صبرم علمى بيش نماند * وز هرچه مرا بود غمى بيش نماند وين نادره‌تر كه از سر عشوه هنوز * دم ميدهى و مرا دمى بيش نماند . مجير بيلقانى . بگويم اين و ترا دم نميدهم و اللّه * كه در يكى دم تو صد لطيفه مضمون است . مجير بيلقانى . دمم دادى و من چون شهد خوردم * ندانم كان چه شوخى وين چه سوداست . مجير بيلقانى . دلم از غم بسوخت دم چه دهى * غم تو دل ببرد تن چه زنى . مجير بيلقانى . دم درآوردن . بمزاح ، جسور شدن . دم دنيا دراز است . هركس بكيفر و پاداش كردهء خويش رسند . دم روبه و بال روباهست . تمثل : اندر اين روزگار ناسامان * هركه را علم هست يا هنر است همچو روباه هست كشتهء دم * همچو طاوس مبتلاى پر است . محمد ابن عبد الملك رجوع به : دشمن طاوس آمد . . . ، شود . دم روبه گواه روباه است . جامع التمثيل . نظير : بروباه گفتند شاهدت كيست گفت دنبم . دم سگ راست نشود . نظير : ما بالذات لا يتغير . اشاره : چون سگ در هركس است جايت * زان چون دم سگ كج است رايت . خاقانى . دم سوختگان را اثر است . * ( دامنت دود دل عود گرفت و خوش كرد تا بدانى كه . . . ) سلمان ساوجى . رجوع به : آنچه يك پيرزن . . . ، شود . دم شتر به زمين ميايد ؟ اين امر نهايت دير برآيد . دمش را ديدن . مالى يا نويدى او را دادن . دمش را روى كولش گذاشتن . مأيوس يا مغلوب رفتن . دمش را گره كردن . ترسيدن و از گفته يا كرده بازايستادن . دم علم كردن . بدعوى برخاستن . دم غنيمت است . نظير : نگهدار فرصت كه عالم دميست * دمى پيش دانا به از عالميست . چو روزى بشادى همى بگذرد * خردمند مردم چرا غم خورد . اين دم را باش . رجوع به : از آنروزيكه از تو شد . . . ، شود .